تبلیغات
ساینو - مطالب محمد محمدی
ساینو
جوک|مطالب طنز|عکس
شنبه 12 اردیبهشت 1394
نویسنده : محمد محمدی




نوع مطلب :
برچسب ها :

شنبه 12 اردیبهشت 1394
نویسنده : محمد محمدی




نوع مطلب :
برچسب ها : جان، پسر، غرق، دریا، خطر، داستان، مرد،

شنبه 12 اردیبهشت 1394
نویسنده : محمد محمدی

یک شب مردی خواب عجیبی دید او خواب دید دارد در کنار ساحل همرا ب خدا قدم میزند روی آسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده شده بود. در همه آن صحنه ها دوردیف رد روی شن ها دیده میشد که یکی از آنها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود هنگامی که آخرین صحنه جلوی چشمانش آمد دید که ......

بیش تر از یک جفت رد پا دیده نمیشد او متوجه شد مه اتفاقا در این صحنه سخت ترین دوره زندگی را او از سر گذرانده است. این موضوع او را ناراحت کرد و به خدا گفت خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه با من خواهی بود ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگی ام فقط یک جفت رد پا دیده میشود. سر در نمی آورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی. خداوند جواب داد من تو را دوست دارم و هرگز تو را ترک نخواهم کرد دوره امتحان و رنج یعنی همان دوره ای که فقط یک رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.

 

گاهی اوقات تو آغوش خدایی ولی خودت حس نمیکنی...

تو تموم سختیا یهو دلت آروم میشه...

اونجاها یکی هست به اسم خدا که اگه تو راحتیات فراموشش نکنی تو ناراحتیا تنهات نمیذاره.





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، داستن جالب، رد پای خدا، داستان اموزنده، آغوش، تنهایی، احتیاج،

شنبه 12 اردیبهشت 1394
نویسنده : محمد محمدی





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، داستان جالب، داستان آموزنده، آدم، حضرت آدم، بهشت، عرش،

شنبه 12 اردیبهشت 1394
نویسنده : محمد محمدی





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، داستان جالب، سینما،

شنبه 12 اردیبهشت 1394
نویسنده : محمد محمدی

ﻣﺮﺩﯼ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭ، ﻫﻤﺴﺮ ﻭ  فرزندش ﺭﺍ ﺑﺮﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ، ﻭ ﻧﺰﺩ اربابی ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، وی ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺵ ﺍﺧﻼﺹ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ کارها ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ، یک ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻭ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﻧﺮﻓﺖ.

ﺑه همین ﻋﻠﺖ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩﺗﺮ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻫﻢ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﻧﮑﻨﺪ. ﺯﯾﺮﺍ ﺣﺘﻤﺎ ﺑه خاﻃﺮ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺩﺳﺘﻤﺰﺩﺵ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. 

ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ در روز بعد ﺳﺮﮐﺎﺭﺵ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ارباب ﺣﻘﻮﻗﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩ، ﮐﺎﺭﮔﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ تشکر کرد و ﺩﻟﯿﻞ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻥ ﺭﺍ ﻧﭙﺮﺳﯿﺪ،

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﮐﺎﺭﮔﺮ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩ، ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑه شدت ﺧﺸﻤﮕﯿﻦ

ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: 

ﺩﯾﻨﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻢ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩ... ﻭ ﮐﺎﺭﮔﺮ باز هم ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ و علت این کار را ﺍﺯ ﺍﻭ نپرسید.

ﭘﺲ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺍﺯ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺍﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ به همین ﻋﻠﺖ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ:

ﺣﻘﻮﻗﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩﻡ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﯽ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺎﺯ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺘﯽ! ﮐﺎﺭﮔﺮ ﮔﻔﺖ: 

ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺧﺪﺍ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ

ﻫﻤﯿﻦ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﺣﻘﻮﻕ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﺩﺍﺩﯼ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ برای ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻏﯿﺒﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﺎﺩﺭﻡ فوت کرد، ﻭ ﭼﻮﻥ یک ﺩﯾﻨﺎﺭ از حقوقم ﮐﻢ ﺷﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﯾﺶ ﺑﻮﺩﻩ، ﮐﻪ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﺳﺖ.

ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﯾﻨﺪ ﺭﻭح هاﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ ﻗﺎﻧﻊ ﻭ ﺭاضی اند ﻭ ﺍﻓﺰﺍﯾﺶ ﻭ ﮐﺎﻫﺶ ﺭﻭﺯﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎن ها ﻧﺴﺒﺖ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﻨﺪ...

معبودا !

ﺑﺎ ﺭﻭﺯﯼ ﺣﻼﻝ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﺮﺍﻡ ﺩﻭﺭ ﺳﺎﺯ ﻭ ﺑﺎ ﻓﻀﻞ ﻭ ﺭﺣﻤﺘﺖ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ

ﻏﯿﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯽ ﻧﯿﺎﺯ ﮐﻦ.





نوع مطلب :
برچسب ها : حلال، حرم، رحمت، فضل، خدا، خداوند، دینار،

شنبه 12 اردیبهشت 1394
نویسنده : محمد محمدی




نوع مطلب :
برچسب ها :

شنبه 12 اردیبهشت 1394
نویسنده : محمد محمدی

♥حکایت دخترم و پرتقال بودنش♥




نوع مطلب :
برچسب ها :

شنبه 12 اردیبهشت 1394
نویسنده : محمد محمدی





نوع مطلب :
برچسب ها :

شنبه 12 اردیبهشت 1394
نویسنده : محمد محمدی





نوع مطلب :
برچسب ها :

شنبه 12 اردیبهشت 1394
نویسنده : محمد محمدی





نوع مطلب :
برچسب ها :

شنبه 12 اردیبهشت 1394
نویسنده : محمد محمدی

فقط محض خنده شما عزیزان !! (120)


لطیفه ها و طنز های جدید (181)





نوع مطلب :
برچسب ها :

شنبه 12 اردیبهشت 1394
نویسنده : محمد محمدی

.

کودکی گل فروش با صدای عاجزانه التماسم کرد گل بخر
گفتم: برای کی؟
گفت: برای هدیه دادن به عشقت!
گفتم: اگر عشقم به عشقش هدیه داد چی؟!
لحظه ای سکوت کرد
و گفت: پول نداری گ*وه فلسفی نخور
کودک گل فروش آخه اینقد بی اعصاب؟! 





نوع مطلب :
برچسب ها :



( کل صفحات : 10 )    ...   5   6   7   8   9   10   
پیوند ها
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی